عادت همیشگیام بود؛ از همان دوران کودکی همیشه ذهنم درگیر یک سؤال ساده اما عمیق بود: خوشبختی چیست و چه کسی از همه خوشبختتر است؟ سؤالی که ظاهراً ساده به نظر میرسید، اما هر چه بزرگتر شدم پیچیدهتر شد و معنای تازهای پیدا کرد.
خوشبختی در نگاه کودکانه
در دوران کودکی، جهان سادهتر بود و خوشبختی هم معنای روشنی داشت. آن روزها هر بار از کنار اسباببازیفروشی سر خیابان رد میشدم، با خودم فکر میکردم:
«حتماً خوشبختترین انسان دنیا همین مرد اسباببازیفروش است؛ چون تمام روز در محاصرهی چیزهایی است که بچهها را خوشحال میکند.»
در ذهن کودکانهام، خوشبختی یعنی داشتن چیزهای رنگی و بامزهای که از پشت ویترین به من چشمک میزدند.
اما چند سال بعد، یک صبح که با بیحوصلگی از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم، دیدم پسر ششسالهی همسایه هنوز خواب است. همان لحظه نظرم بهطور کامل تغییر کرد. با خودم گفتم:
«نه! خوشبختترین انسان دنیا اوست؛ چون مدرسه نمیرود و میتواند چند ساعت بیشتر بخوابد.»
در دنیای کودکی، خوشبختی یعنی آزادی از تکلیف و اجبار.
تصور نوجوانانه از خوشبختی
وقتی پا به نوجوانی گذاشتم، جهان بزرگتر شد و نگاه من هم تغییر کرد. آن روزها تصور میکردم خوشبختترین انسانها، همان سوپراستارهایی هستند که عکسشان روی جلد مجلات بود؛ کسانی که در سینما محبوباند یا ورزشکارانی که میلیونها نفر تشویقشان میکنند.
در ذهن نوجوان من، خوشبختی یعنی شهرت، تشویق شدن، دیده شدن.
با خودم میگفتم آنها خوشبختترین انسانهای دنیا هستند؛ چون همه به آنها توجه دارند و زندگیشان هیجانانگیز است. اما آن زمان نمیدانستم که بسیاری از همین افراد مشهور، زیر سایهی فشار شدید، اضطراب مزمن و نبودِ زندگی شخصی واقعی زندگی میکنند.
درکهای متغیر ما از خوشبختی
سالها گذشت و من بزرگتر شدم. تجربههای بیشتر و برخورد با واقعیتهای زندگی باعث شد متوجه شوم درک ما از خوشبختی چقدر وابسته به شرایط است.
وقتی وضعیت مالیام خوب نبود، خوشبختی را در ثروت میدیدم. وقتی بیمار میشدم، خوشبختترین آدم دنیا کسی بود که سالم است. زمانی که در روابط عاطفیام شکست خوردم، تصور میکردم خوشبختی یعنی داشتن عشق پایدار.
به عبارت دیگر، خوشبختی تعریفی ثابت نبود؛ با هر فصل زندگی، شکل دیگری پیدا میکرد.
کمکم فهمیدم که این تغییرات طبیعیاند. ذهن ما تمایل دارد خوشبختی را بیرون از خودمان جستجو کند؛ در موقعیتها، شغلها، روابط یا داراییها. اما هر بار که به چیزی میرسیم، کمی بعد دوباره حس میکنیم یک چیز دیگر کم است.
چرا با وجود رسیدن به خواستهها، باز هم خوشبخت نمیشویم؟
ما انسانها اغلب به چیزی میرسیم که آرزویش را داشتیم، اما احساس خوشبختی پایدار نمیکنیم. چرا؟
چون:
-
ذهن ما سریع به شرایط جدید عادت میکند (پدیدهای به نام Adaptation Level Theory).
-
بعد از رسیدن به یک هدف، هدف جدیدی تعریف میکنیم.
-
خوشبختی را به چیزهای بیرونی گره میزنیم؛ چیزهایی که موقتیاند.
زندگی بارها به من ثابت کرد که خوشبختی یک مفهوم جهانی و ثابت نیست. هر انسانی تعریف خود را دارد؛ تعریفی که در طول زندگی دچار تغییر میشود. اما یک چیز مشترک وجود دارد؛ چیزی که اگر نباشد، هیچ تعریفی از خوشبختی کامل نیست.
آرامش؛ جوهرهٔ واقعی خوشبختی
مدتها طول کشید تا بفهمم خوشبختی واقعی، چیزی نیست که از بیرون به ما اضافه شود؛ بلکه حالتی است که از درون ما برمیخیزد.
خوشبختی واقعی یعنی آرامش.
آرامشی که نه زمان میتواند از ما بگیرد، نه تغییر شرایط.
وقتی انسان آرام است:
-
ثروت برایش لذتبخشتر میشود.
-
رابطهها سالمتر میشوند.
-
بدن بهتر شفا پیدا میکند.
-
تصمیمگیریها منطقیتر میشود.
-
روزمرگیها رنگ تازه میگیرند.
آرامش یعنی در میانهی آشفتگی زندگی، درونمان همچنان یک جای امن وجود داشته باشد.
دنیا پر از انسانهایی است که همه چیز دارند… جز آرامش
در طول مسیر زندگی، با افراد بسیاری مواجه میشویم که در ظاهر همه چیز دارند؛
خانه، شغل، خانواده، ثروت، موقعیت، شهرت…
اما از درون خالیاند و لبخندشان واقعی نیست.
این افراد یادآورند که خوشبختی یک بستهی از پیش تعریفشده نیست.
تا آرامش نداشته باشیم، هیچچیز نمیتواند ما را خوشبخت کند.
بسیاری از انسانها دنبال چیزهایی میدوند که گمان میکنند خوشبختی میآورد، اما فراموش میکنند نخستین قدم این است که درون خود را آرام کنند.
آرامش یعنی پذیرش؛ یعنی توانایی دیدن دنیا همانگونه که هست، نه همانگونه که آرزو میکنیم باشد.
چگونه میتوانیم به آرامش برسیم؟ (چند نکتهی روانشناختی)
آرامش حالتی نیست که ناگهان در زندگی ظاهر شود. رسیدن به آن، فرآیندی تدریجی است و نیاز به شناخت، تمرین و ساختن عادتهای روانی سالم دارد. بسیاری از افراد تصور میکنند آرامش با تغییر شرایط بیرونی حاصل میشود، اما روانشناسی به ما میگوید بخش اصلی آن درونی است. در ادامه، مهمترین اصولی را که در تحقیقات روانشناسی تأیید شدهاند بررسی میکنیم؛ اصولی که هر کدام میتوانند نقشی مؤثر در ساختن آرامش پایدار داشته باشند.
برای اینکه متن جنبهٔ علمیتری بگیرد، چند اصل مهم روانشناسی که به آرامش و در نتیجه خوشبختی منجر میشود را اضافه میکنم:
۱. مهارت تنظیم هیجان؛ ستون اصلی آرامش روانی
توانایی مدیریت و تنظیم هیجانها یکی از بنیادیترین مهارتهای روانشناختی است که تأثیر مستقیم بر میزان آرامش ما دارد.
افرادی که میتوانند احساسات خود را به درستی بشناسند، نامگذاری کنند و بفهمند که پشت هر احساس چه نیازی پنهان شده است، در مقایسه با دیگران کمتر دچار آشفتگی ذهنی و واکنشهای هیجانی شدید میشوند.
در مقابل، کسانی که تنظیم هیجان ضعیفی دارند، با کوچکترین محرک دچار اضطراب، عصبانیت یا ناامیدی میشوند و این نوسانات شدید، آرامش ذهنی را بهطور کامل مختل میکند.
تنظیم هیجان یک مهارت یادگرفتنی است؛ با تمرینهایی مانند نوشتن احساسات، مکث قبل از واکنش، گفتوگو با خود، بازبینی افکار و استفاده از تکنیکهای رفتاری مانند تنفس عمیق. هرچه فرد بهتر بتواند احساساتش را مدیریت کند، کنترل بیشتری روی زندگی روانیاش خواهد داشت و آرامش درونی او عمیقتر میشود.
۲. ذهنآگاهی؛ هنر حضور در لحظه
بسیاری از نگرانیهای ما نه از «اکنون»، بلکه از خاطرات گذشته یا ترسهای آینده سرچشمه میگیرند. در ذهنآگاهی یا Mindfulness تمرکز فرد بر زمان حال قرار میگیرد؛ یعنی توجه به آنچه واقعاً در این لحظه تجربه میشود، بدون قضاوت و بدون تلاش برای تغییر فوری.
پژوهشهای گسترده در روانشناسی نشان دادهاند که ذهنآگاهی باعث کاهش اضطراب، کاهش تنش بدنی، بهبود خواب، افزایش رضایت از زندگی و افزایش توانایی تمرکز میشود.
ذهنآگاهی به ما کمک میکند که در برابر موجهای هیجانی، کمتر گرفتار شویم و بتوانیم دنیا را با واقعگرایی بیشتری ببینیم. تمرینهای سادهای مثل توجه به تنفس، اسکن بدن، مشاهده بدون قضاوت و حتی آگاهانه خوردن غذا، آرامش را از درون فعال میکند.
در واقع، ذهنآگاهی به انسان اجازه میدهد از چرخهٔ «فکرهای تکراری و خستهکننده» خارج شود و لحظهای تنفس کند؛ چیزی که بسیاری از ما سالهاست از آن محروم شدهایم.
۳. روابط عاطفی امن؛ پناهگاهی برای روان انسان
هیچ انسانی حتی اگر بسیار قوی یا مستقل باشد، نمیتواند بدون رابطهای امن و سالم، آرامش پایدار را تجربه کند. نظریهٔ دلبستگی در روانشناسی نشان داده است که کیفیت روابط عاطفی ما تأثیر مستقیم بر احساس امنیت، عزتنفس و آرامش دارد.
رابطهٔ امن یعنی جایی که در آن قضاوت افراطی، بیثباتی هیجانی، بیمهری و تنبیه عاطفی وجود ندارد، و فرد میتواند بدون ترس از طردشدن یا تحقیرشدن احساسات خود را بیان کند.
وقتی انسان در یک رابطهٔ سالم قرار میگیرد، سیستم عصبی او تنظیم میشود؛ بدن هورمونهایی ترشح میکند که احساس امنیت ایجاد میکنند و ذهن در مقابل استرس مقاومتر میشود. به همین دلیل، بسیاری از افراد زمانی که در یک رابطهٔ آسیبزا هستند حتی اگر موفق و ثروتمند باشند، آرامش واقعی را تجربه نمیکنند.
داشتن یک رابطهٔ امن به معنای داشتن فردی است که بتوانیم روی او حساب کنیم؛ کسی که حضورش برای روان ما یک «لنگر» باشد.
۴. معنا داشتن در زندگی؛ جهتدهندهٔ آرامش
در روانشناسی معناگرا، مخصوصاً در نظریات ویکتور فرانکل، گفته میشود که انسان زمانی آرامش واقعی را تجربه میکند که زندگیاش معنا داشته باشد. معنا مانند قطبنما عمل میکند؛ به فرد جهت میدهد و کمک میکند در برابر رنجهای اجتنابناپذیر زندگی مقاومتر شود.
معنا میتواند از کار، روابط، خلقکردن، یادگیری، یا حتی کمک به دیگران بهوجود بیاید. مهم این است که فرد احساس کند وجودش ارزش دارد و روند زندگی او در راستای چیزی است که اهمیت دارد.
وقتی انسان هدف یا معنای روشنی در زندگی داشته باشد، نوسانات بیرونی کمتر او را از پا درمیآورد. چنین افرادی حتی در شرایط دشوار نیز میتوانند احساس آرامش نسبی داشته باشند، چون میدانند که رنجهایشان بیهدف یا بیمعنا نیست.
۵. پذیرش و رها کردن کنترل افراطی؛ آزادی ذهن از فشارهای غیرضروری
یکی از بزرگترین دشمنان آرامش، تلاش برای کنترل همه چیز است.
انسان زمانی بیشترین اضطراب را تجربه میکند که سعی دارد بر چیزهایی کنترل داشته باشد که خارج از توان او هستند، مثل رفتار دیگران، آیندهٔ نامعلوم، یا رویدادهای پیشبینیناپذیر زندگی.
در روانشناسی ACT، اصل «پذیرش» به فرد کمک میکند تا انرژی خود را از کنترل غیرممکنها بردارد و بر چیزهایی متمرکز شود که واقعاً در اختیار اوست.
پذیرش به معنای تسلیم شدن یا بیعملی نیست؛ بلکه یعنی کنار گذاشتن جنگهای بیپایان ذهنی. وقتی فرد یاد میگیرد واقعیت را همانگونه که هست ببیند، نه همانگونه که میخواهد باشد، آرامش عمیقی در روانش شکل میگیرد.
پذیرش اجازه میدهد انسان در شرایط دشوار هم انعطافپذیر بماند، تصمیمهای بهتری بگیرد و از احساس درماندگی فاصله بگیرد.
جمعبندی
آرامش محصول خوششانسی نیست؛ نتیجهٔ ساختن مجموعهای از مهارتهای روانی است که هر کدام نیاز به تمرین و توجه دارند. تنظیم هیجان، حضور در لحظه، روابط امن، معنا و پذیرش؛ پنج ستون اصلیاند که اگر تقویت شوند، خوشبختی بهطور طبیعی در کنارشان شکل میگیرد، نه یک خوشبختی زودگذر، بلکه احساس رضایتی عمیق و ماندگار.
اگر در طول زندگی به عقب نگاه کنم، میبینم تمام آن سالها در جستوجوی خوشبختی بودم، اما در واقع دنبال آرامش میگشتم. خوشبختیای که قرار نبود با داشتن چیزی آغاز شود؛ بلکه با آرام شدن درون خود آغاز میشود.
دنیا پر است از انسانهایی که همه چیز دارند،
اما تا آرامش نداشته باشند، هرگز خوشبخت نمیشوند.
مرکز مشاوره دکتر مریم عبداللهی:
02128424894
